جنگ دین
یک شب خواب دیدم که امام خمینی به خانه ما آمدند. صبح که از خواب برخاستم به پسرم سیدرضا گفتم من چنین خوابی دیده ام و باید به جبهه بروم. او گفت: شما نروید و باشید من به جای شما می روم. او همیشه می گفت: این جنگ جنگ دین است و اگر همه باهم کمک نکنیم دین از دست می رود.
