چشم دل
شبی در سنگر دعای توسل برگزار شد، من و سیدعلی کنار هم نشسته بودیم و دعا را زمزمه می کردیم، ناگهان دیدم، بدن سید علی لرزید و ضعف کرد. دعا که تمام شد، از جا برخاست، تمام بدنش خیس عرق بود و زار زار می گریست. از او سوال کردم: چه شده است؟ دلتنگ خانواده ات هستی؟ گفت: مگر گوشه سنگر را نمی بینی؟ نگاهی کردم ولی چیزی ندیدم، او ادامه داد: امام زمان (عج) آن گوشه نشسته و امام حسن (ع) گوشه دیگر. می گریست و به آنجا اشاره می کرد.
