عازم کربلا
دو شب به این که کاظم شهید شود خواب دیدم، آن ها از همان بالای روستا می آیند، دو تا علم سبز در دستشان است و چاوشی می کنند به پایین می آیند، همه هم ولایتی هایمان هم جمع هستند، بعد من با خودم گفتم: که بچه های من سواد ندارند، چه جوری می خوانند، هنوز من می خواستم به آن ها بگویم که، مادرجان شما که سواد ندارید اگر اشتباه بخوانید چه کار می کنید؟ آن ها دست مرا گرفتند و از میان همین علم های سبز رد کردند و گفتند: مادرجان! برو بالا تا ما برویم و مردم را جمع کنیم، می خواهیم برویم کربلا بعد از خواب بیدار شدیم.
