اصرار و پافشاری
وقتی احمد می خواست برای اولین بار به جبهه برود من در شهر بودم و بچه ها در خانه درس می خواندند. آن روز باران زیادی می آمد. وقتی به خانه آمدم دیدم احمد نیست. از بچه ها پرسیدم و بچه ها اظهار بی اطلاعی کردند و از رفتن او به جبهه به من چیزی نگفتند. من به پیش حسین پسر دیگرم رفتم و گفتم: احمد می خواهد ترک تحصیل کند، برو ببین اگر به حرفت گوش می دهد به یک طریقی با خود به خانه بیاورش. حسین رفته بود و او را که داخل اتوبوس جهت عزیمت به جبهه نشسته بود پیاده کرده و به او گفته بود ما نمی گوییم نرو، اول درست را بخوان بعد برو. خلاصه این بچه در حالی که گریه می کرد آوردش خانه. او دو شبانه روز گریه می کرد و این در حالی بود که من نیز بالای سرش نشسته بودم و گریه می کردم و احمد در این مدت در زیر پتو گریه می کرد و از خوردن چیزی امتناء می کرد و بعد که کمی بهتر شد، او گفت: شما مرا از راهم بازداشتید، اما بدانید من بالاخره می روم و وقتی این وضعیت را دیدیم که چقدر برای رفتن به جبهه اصرار می کند، به او اجازه دادم و او دو روز بعد به جبهه اعزام شد.
