غریب نواز
روزی هنگام غروب علی اصغر به خانه آمد و گفت: پدر جان! من مهمانی دارم اجازه می دهید او را به خانه دعوت کنم.گفتم: پسرم مهمانت کیست و الان کجاست؟ گفت: مرد غریبی است و گفتم بیرون بایستد تا از شما اجازه بگیرم. پس از اینکه آن مرد به خانه مان آمد، گفت: من مرد غریبی هستم که به در خانه هرکس رفتم هیچ کس به من اجازه ورود نداد، اما الان پسر شما با روی خوش از من استقبال کرد و مرا دعوت کرد. از آن پس آنها دوستان بسیار صمیمی با هم شدند.
