علی اکبر و چهار سید
روزی که جنازه علی اکبر را روبه رویم قرار دادند انگار تمام دنیا روی سرم آوار شد. بی قرار بودم و گریه امانم را بریده بود. تصور کن تمام امید زندگی ات حالا درون یک تابوت دراز کشیده است. بدون هیچ حرکتی یدون هیچ حرف و صحبتی. آرام و قرار نداشتم تا اینکه یک شب به خوابم آمد. با یک لباس سفید و زیبا در آسمان ها ایستاده بود و چهار سید اطراف او می چرخیدند. از خواب بلند شدم انگار آبی بر روی آتش ریخته اند. قلبم آرام گرفته بود. بعد از آن دیگر هیچ گاه بی تاب نشدم.
