تواضع و فروتنی
قرار بود عکسی از شهدا را به عکاسی بدهیم تا برایمان چاپ کند . یکی از پاهای محمود در جنگ آسیب دیده بود پارچه ای به پایش بسته بود و با همان پا با ما به چاپخانه آمد. هنگامی که عکس ها را به چاپخانه تحویل دادیم مسئول چاپخانه متوجه پای محمود شد که می لنگید. از او دلیلش را پرسید محمود هم گفت که چیزی نشده. اما من فورا گفتم که در جبهه پایش بر روی مین رفته. مسئ.ل چاپخانه با تعجب پرسید چه شده؟ گفتم هیچی پاشنه پا ندارد و چندتا از استخوان هایش شکسته شده و با همین استخوان های شکسته هم راه می رود. محمود به شوخی گفت با چهارتا سوزن استخوان ها را وصل کردیم و راه افتادیم. مسئول چاپخانه که خیلی متعجب شده بود جمله ای گفت که هیچ گاه فراموش نمی کنم. اول از همه نصف پول عکس ها را از ما نگرفت به او گفتیم خدا اجرت دهد او هم گفت مگر با حرف شما خدا به من اجر دهد. بعد یکی از پاهایش را که در کیسه ای بود بالا زد گفت می دانید فرق من با شما چیست ؟ من باید از این طریق به خود سون وصل کنم و تا آخر عمر دردش را تحمل کنم. و سپس رو به محمود کرد و گفت اما تو با این پا کیف دنیا را می بری؟ و در آخر گفت من لندهوری دارم که نمی توانم از خیابان ها جمعش کنم تو را که می بینم حسرت می خورم. اشک در چشمانش جمع شده بود و با همان حال گفت مرا هم دعا کنید.
