جراحت و شجاعت
ب ه یاد دارم در جنگ تن به تن با دشمن که از هر سو گلوله بر سرمان می بارید و تانگ ها به سرعت در حال تعقیب ما بودند . از طرف عراقی ها به سمت هویزه در حال عقب نشینی بودیم که گلوله ای به پای محمد اصابت کرد . به طرف او دویدم و گفتم چه شد؟ گفت هیچی فقط پایم زخمی شده شما بروید. من خودم می آیم . گفتم اینجا که نمی توانم تو را رها کنم . او را بلند کردم و دستش را روی شانه ام انداختم. چند متری او را کشان کشان آوردم اما اصرار داشت که او را رها کنم. عصبانی شدم و گفتم مگر شوخی ات گرفته در این باران گلوله کجا رهایت کنم؟ آتش خمپاره از طرف دشمن شدت پیدا کرده بود. ظاهرا عراقی ها تازه فهمیده بودند که بچه ها در حال عقب نشینی هستند ولی هنوز جرأت نزدیک شدن را نداشتند. خیال می کردند نقشه ای داریم و یا برایشان کمین گذاشته ایم. به همین خاطر از دور خمپاره هایشان را رها می کردند. در این میان محمد هم بی خیال من نبود و اصرار داشت که او را رها کنم و سریع به عقب برگردم. دیگر پافشاری من فایده ای نداشت. دست هایم پر خون بود و آن خون ها به لباسم کشیده شده بود و محمد فکر می کرد که مجروح شده ام و نمی گذاشت او را با خود ببرم. دشت را تاریکی مطلق فرا گرفته بود. فقط من و محمد مانده بودیم. نور خمپاره ها هم برایمان امید بود و هم پایان زندگی. قرار بر این شد که محمد با پای مجروح خودش به راه ادامه دهد تا مزاحم من نباشد. چند متری جلو رفتیم اما به دلیل اینکه خون زیادی از دست داده بود احساس درد و خستگی می کرد و توان ادامه دادن نداشت.دوباره او را بر روی دوش خود گذاشتم و راه افتادم که ناگهان چند گلوله از سوی دشمن به چند متری ما اصابت کرد . شهید فاضل خودش را بر روی زمین انداخت و با عصبانیت گفت دیگر برو خودم می آیم. خدا می داند که چه حالی داشتم اما چاره چه بود؟مجبور شدم محمد را رها کنم و تنها برگردم.
