خواب و شهادت
شبی خواب دیدم اتاق مان پر از خانم هایی است که قرآن در دست دارند و ناگهان کبوتری مهمان اتاق مان شد. هر کاری کردم که کبوتر را بگیرم نتوانستم. بعد از آزادی خرمشهر بود. نماز ظهرم را می خواندم که ناگهان در زدند نمازم که تمام شد در را باز کردم . کوچه شلوغ و پر رفت و آمد بود . در میان آن شلوغی پرسیدم چه خبر است که یکی از پسرانم جلو آمد و گفت چیزی نیست مادرجان اما ناگهان تعادلش را از دست داد و سرش را روی دیوار گذاشت . یقین پیدا کردم که اتفاقی افتاده است. گفتم چه شد پسرم ؟ گفت هیچی مادر سرم کمی گیج می رود. بعد از مدتی خبر شهادت پسرم محمود را آوردند. روزی که برای زیارت پیکرش رفتم با کنار زدن پارچه روی صورتش عطر عجیبی به مشامم خورد. آرامشی وصف نشدنی.
