سینه سپر حضرت زینب (س)
شب آخری که مهدی با مادرم و همسرش می خواست برود تهران و چند روز بعدش پرواز داشت به سمت سوریه، دلم بدجور گرفته بود. دیدم مهدی دوش گرفت و یک حوله انداخته روی دوشش، خیلی زیبا شده بود مثل ماه شب چهارده میدرخشید. جلو آینه ایستاده بود و به سینهاش میزد و میگفت: منم باید برم / آره برم سرم بره. گفتم : مهدی، خواهشاً بس کن! دم رفتنی چه شعریه که میخوانی؟ مقابلم ایستاد و به سینهاش زد و گفت: خواهرم این سینه باید جلو حرم حضرت زینب (س) سپر بشه، فردای قیامت باید بتونم جواب امام حسین (ع) رو بدم. وقتی این حرف رو گفت، تمام بدنم لرزید و فهمیدم مهدی دیگه زمینی نیست.
