سقای تشنه لبان
در روستا آب لوله کشی نبود. یخچالی هم نبود .غلامحسن خًمری بزرگ را پر آب می کرد و جلو منزلش کنار کوچه می گذاشت. هر کس از صحرا می آمد و تشنه بود، از آن آب استفاده می کرد. در صورتی که آب تمام می شد دوباره آن را پر از آب می کرد. او از دیدن تشنه لبان، به یاد سیدالشهداء می افتاد و غم چهره اش را در بر می گرفت.
