نوه ام، مهمان رسول خداست
بعد از شهادت محمدصادق، پدرم که سنش بسیار بالا و بیمار بود خیلی گریه می کرد و می گفت: برای محمدصادق گریه می کنم. مدتی بعد او را دیدم اصلاً گریه نمی کرد. او می گفت: دخترم! شبی که خیلی برای محمدصادق گریه می کردم، خواب دیدم که او به همراه عده ای از دوستانش در کربلا هستند. در آنجا مجلسی برپا بود که محمدصادق به سرعت به آن سمت می رفت. به او گفتم: پسرم، کجا می روی و چه می کنی؟ او گفت: حاج بابا! حضرت محمد(ص) ما را دعوت کرد و من هم به آنجا می روم. از آن پس من اصلاً گریه نکردم چرا که می دانم نوه ام مهمان رسول خداست.
