داوطلب
بوی بد و متعفن جنازه های عراقی که چند متری با خاکریز بچه های ایران فاصله داشت، ما را آزار می داد. حاج حسین محمدیانی از بچه ها خواست، یک نفر داوطلب شود و جنازه ها را دفن کند، اما کسی برای انجام این کار پا پیش نمی گذاشت. من بعد از کمی فکر کردن، حاضر به انجام آن شدم. صبر کردم تا شب شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت. به طرف جنازه ها حرکت کردم. بوی تعفن لحظه به لحظه بیشتر می شد، ناچار تحمل می کردم و با دقت جلو می رفتم. نزدیک تر شدم، صدای خش خش چیزی توجه مرا جلب کرد. ترسیدم، نمی دانستم به راه خود ادامه دهم یا بازگردم، کمی تامل کردم و آرام و با احتیاط پیش رفتم. مار بزرگ و وحشتناکی را دیدم که کنار اجساد عراقی حلقه زده بود، تا چشمش به من افتاد به کناری رفت و در تاریکی گم شد و من توانستم به راحتی اجساد را دفن کنم و به خاکریز بار گردم.
