حیف است که تو اینجا بمانی
یک روز صبح که از خواب بیدار شدیم، اکبر به ما گفت: من 4 ماه دیگر شهید می شوم. ما گفتیم: چه می گویی و از کجا می دانی؟ او گفت: دیشب خواب دیدم، پسر خاله ام حسین -که قبلاً شهید شده بود – آمد و به من گفت: حیف است که تو اینجا بمانی. تو 4 ماه بعد به جای دیگری منتقل می شوی. از آن تاریخ به بعد، درست 4 ماه بعد شهید شد.
