وقت نماز
در سایت چهارم منطقه فکه – چزابه اهواز بودم. مرخصی گرفته بودم که به شهرستان بیایم. ماشینی که ما را به پشت جبهه منتقل می کرد، آماده حرکت بود. هاشم قلم و کاغذی به دست گرفته بود تا جواب نامه خانواده اش را بنویسد و من نامه را به سبزوار بیاورم. در همین هنگام صدای اذان بلند شد. هاشم قلم و کاغذ را بر زمین گذاشت و برخاست. گفتم: هاشم بنویس، الان ماشین می رود. گفت: الان وقت نماز است. در حالی که از من دور می شد، صحبتش را ادامه داد. به آن ها سلام برسان. نماز واجب تر است.
