من کربلا بودم که دیر رسیدم
شبی خواب دیدم حسن از بالای خیابان می آید. من پایین هیات عزاداری بودم. بدو بدو به طرفش دویدم. بغلش گرفتم. اولین کاری که کردم دستم را روی موهای سرش کشیدم. دیدم موی سرش خاکی است. خاک هایش را پاک کردم. بعد صورتش را بوسیدم. به او گفتم: مادر جان! از اول محرم من منتظرت بودم بیایی. بعد گفت: مادر جان! من کربلا بودم که دیر رسیدم.
