شاخه نبات
وقتی که حسین متولد شد پدرش گفته بود باشد تا اسمش را خودم انتخاب کنم، اما نیامد. من می خواستم اسم پدرم را بگذارم. شب حاج عمران در خواب دید که پدرش نباتی به او داد و گفت: بده به ایشان، چون من کفش هایم به پایم است و جلوی درب ایستاد. گفت: من می خواهم برای سیدها دارو ببرم، آنجا من خدمتگزار آن ها هستم. حالا این نبات را با یک پماد آورده ام. پماد را به شیخ داد و ایشان هم آن را به من داد. صبح روز بعد شیخ نباتی را از تهران آورد و به مادرم داد. شب بعد خواب دیدم که می گفت: این ها را بخوری خوب می شوی (چون تب شدید داشتم و بیمار بودم) و این پماد را به پایت بمال. در دستش یک چمدان بود و گفت: این ها دارو است می خواهم ببرم برای رفقایم الان منتظر من هستند. گفتم: تعارفشان کن. گفت: نبات و دارو برای شما آوردم از جلوی درب داد به حاجی و او هم روی کرسی گذاشت. روز بعد از تهران برایمان نبات آوردند و گفتند: تبرک است بخور و جوش نزن تا بیایم. اسم بچه مان را هم با افتخار باید حسین بگذاری.
