سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 2017 نفر

حرف های ناگفتنی به مادر

شب آخری که قرار بود فردا علی به جبهه برود همه بچه ها خوابیده بودند و تنها من و او بیدار مانده بودیم و او برایم از عشق و محبت صحبت می کرد. او برایم حرفها زد، حرف های ناگفتنی، او گفت: مادرجان! من برای خدا می روم. برای یاری سربازان گمنام او می روم، می خواهم بروم از میهن و سرزمینم دفاع کنم و با خون سرخم دشت هایش را سیراب سازم و بالاخره گفت : مادرجان! من اینجا بسی دلم تنگ هستم/ هر ساز که می بینم بد آهنگ است. بیا ره توشه برداریم / قدم در راه بی برگشت بگذاریم. ببینیم هر کجای آسمان آیا همین رنگ است .